من و تنهایی
واسه محمد جونم مینویسم،نه واسه تو(ولی تو میتونی بخونی.....)
عشق!
*تصمیم گرفتم محمد جونم ببخشم* دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم تو چیستی که من از موج هرتبسم تو بسان قایق سرگشته روی گردابم تو در کدام سحر بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه توآمدم ناگاه؟ چه کرد با دل من ان نگاه شیرین..آه مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه کدام نشاه دویده است از تو در تن من ؟ که ذره های وجودم تو را که میبینند به رقص می آیند سرود می خوانند چه آرزوی محالی است زیستن با تو مرا همین بگذارند یک سخن با تو به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر به من بگو برو در دهان شیر بمیر بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها راازآسمان بیاربه زیر ترا به هرچه تو گوئی به دوستی سوگند هرآنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه که صبر راه درازی به مرگ پیوسته ست تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست همه وجود تو مهراست و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست چيست در زمزمه ي مبهم آب چيست در همهمه ي دلکش برگ چيست در بازي اين ابر سپيد!!! روي اين آبي آرام بلند که ترا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال!! چيست در خلوت خاموش کبوترها چيست در کوشش بي حاصل موج چيست در خنده ي جام که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مينگري!!! نه به ابر... نه به آب... نه به برگ.. نه به اين آبي آرام بلند... نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام... نه به اين خلوت خاموش کبوترها... من به اين جمله نميانديشم!! من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل يخ را با باد نفس پاک شقايق را در دامن کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاينده ي هستي را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل همه را ميشنوم، ميبينم...!!! من به اين جمله نميانديشم.. به تو ميانديشم..!! اي سراپا همه خوبي.. تک و تنها به تو ميانديشم همه وقت...همهجا من به هر حال که باشم به تو ميانديشم..!! تو بدان اين را تنها تو بدان تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب من فداي تو بجاي همه گلها تو بخند اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز ريسماني کن از آن موي دراز تو بگير... تو ببند... قصه ي ابر هوارا توبخوان.. در دل ساغر هستي تو بجوش.. من همين يکنفس از جرعه ي جانم باقيست...!!! آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش...!!! دیر وقت است. اسفالت های خیابان برق می زند و تنها نور چراغ های راهنما به چشم می خورد. امشب شهر زیبا شده است. قطره های ریز باران گونه هایم را خیس می کنند راه زیاد است نمی دانم چگونه بروم.... ناگهان اتوبوسی را می بینم ولی انگار از دیدنش خوشحال نشدم اتوبوس جلوی من ترمز می کند ولی من عکس العملی نشان نمی دهم و او می رود. در ان سوی خیابان خانه ها را می بینم که کم و بیش نور چراغی به چشم می خورد. بی هدف قدم برمیدارم بی انکه بدانم اخر راه کجاست. گویی سال ها بود این خیابان و این خانه ها را ندیده بودم. هوا کمی سرد است ولی اذیتم نمی کند. برگ ها ارام ارام با وزش باد می رقصند و دست می زنند. این صدا را دوست دارم... در این خیابان هیچ کس نیست.... اینجا تنها منم و من... ناگهان در گوشه ای فضای سبزی می بینم. بی اراده راهم را به ان سمت کج می کنم. در میان درختان نیمکتی خودنمایی می کند... به انجا می روم و می نشینم با اینکه بسیار سرد و خیس است. اینجا مرا یاد خاطره ای کهنه می اندازد... خاطره ای که زمانی بسیار شیرین بود... به خاطر دارم مدتی پیش در همچین شبی به اینجا امده بودم ولی نه تنها... انگار صد سال گذشته است... بی اختیار سرم را می چرخانم و کنارم را نگاه می کنم ولی کسی اینجا نیست. از روی نیمکت به انتهای خیابان نگاه می کنم تاریک است... نمی توانم پایان راه را ببینم. اری منتظرم... من سال هاست به اینجا می ایم و به این ظلمت می نگرم... تا کسی را ببینم که از دل تاریکی بیرون می اید... گویی هنوز امیدوارم... با اینکه می دانم هرگز نمی اید دوستت دارم تا ابد .تا خون در رگ هايم جاري است. دستان پر نوازست را هنگامي که بر موهايم مي کشي.صداي آرام و زيبايت را وقتي مرا مي خواني.دوست دارم... لحظه لحظه ي با تو بودن را مي ستايم.ذره ذره ي وجودت را دوست دارم...شب هاي پر ستاره را دوست دارم چون به اندازه ي ستارگان آسمان در شب دوستت دارم. مهربانم با تو عهدي ميبندم نا گسستني فراموش نشدني و ماندگار قلبم را به تو هديه ميدهم به تو که سر تا پاي وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم به تو که روحت را سرشتت را عصاره ي وجودت را ميپرستم و به آن عميقاً عـشق ميـورزم اي عزيز ِ ستودني،مهربان ِماندني ،نازنين ِ خواستني بدان و آگاه باش که من تو راهيچگاه هيچ کجاهيچ لحظه اي تنها نخواهم گذاشت و لحظه اي از تو غافل نخواهم شد مطمئن باش تمام احساسات زيباي من عاقلانه و عاشقانه تقديم تو مهربان باد در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود وقتي كه هر چه بيشتر تلاش مي كني سريعتر به لبه پرتگاه نزديك ميشوي.... مي شكنم در خود از سوختنش نيست كسي كه مرا باور كند .حتي او او مرا باور ندارد مرا داستاني مي پندارد كه بايد روزي به پايان رسد كاش مي دانست كه من داستان نيستم .پايان من اوست هستم چون او هست اشك ها هميشه هست .لبخند ها هميشه از ياد مي رود مرا باور ندارد .آه اي خداي من اي كاش همانطور كه تو را باور دارد مرا نيز باور كند .در تلالو اين عشق فقط اشك ها را مي بيند مرا با لغات مي شناسد كاش دلم از جنس لغات بود تا دلم را باور مي كرد. روزهاي سبز در پيش است كاش روزهاي تلخ را با يك قدم پشت سر بگذاريم كاش مرا باور كند
نه نگاه تو و حضور توست،
نه خواستن و بی تابی های من،
عشق خدای ست!
که ما را بهم وصل کرده است،
و
من و تو!
نمیدانیم تا کجایی این زندگی در کنار هم خواهیم بود،
اگر بخواهیم خدا را فراموش کنیم.
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بي رنگند
دوستم داشته باش
شاخه ها مي لرزند ، برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد ، ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور كن ، آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب آب آبي تر بود، نور پر سوز نبود، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو، رود از تب مي سوخت، نور گجسو مي بافت، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه كوتاهند.
پاسخ چلچله هارا تو بگوي..!!
و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان
قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن
تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ
كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم
و من گفتم به تو بگويند:
دوستت دارم
.
وقتي كه مي بيني هيچ چيز ان چيزي نيست كه به نظر مي آيد...
.
وقتي كه سلام مي كني و جواب سلام نمي شنوي....
.
وقتي كه بوسه ميدهي ولي بوسه نمي گيري....
.
وقتي كه نگاهش مي كني ولي او ديگري را مي بيند.....
.
وقتي كه گريه مي كني و ديگران مي خندند.....
.
وقتي كه راه ميفتي ولي مقصد جاي ديگري است.....
.
وقتي كه به ياد مي سپاري چيزي را كه همه از ياد مي برند.....
.
وقتي كه در تاريكي همه چيز را واضح تر مي بيني.....
.
وقتي كه همه چيز حاضر است غير از تو.....
.
وقتي كه مي روي در حالي كه مي داني نبايد بروي.....
.
وقتي كه به غير از ضربان قلبت هيچ نمي شنوي....
.
وقتي كه كلاويه ها هم صداي ديگري مي دهند....
.
وقتي كه در خانه خود هم غريب هستي.....
.
وقتي كه به خاطر اشتباه ديگري عذر خواهي مي كني.....
.
وقتي كه مي سازي آنچه را كه دوست نداري....
.
وقتي كه رويا و واقعيت يكي مي شود....
.
وقتي كه جبران مي كني ولي ديگر دير است.....
.
وقتي كه سكوت مي كني ولي درونت طغيان است.....
.
وقتي كه عريان است و تو فقط چشمان براقش را مي نگري.....
.
وقتي كه سختي راه فقط تمام راه است....
.
وقتي كه در زير درياي پولادي به دنبال همدم مي گردي.....
.
وقتي كه خوب و بد ديگر مهم نيست......
.
وقتي كه مي خندي ولي در درون مي گريي....
.
وقتي كه مي فهمي رومئو همان شيطان است......
.
وقتي كه به انتظار كسي نشستي كه هيچوقت نمي آيد.....
.
وقتي كه نمي خواهي از خواب شيرين بيدار شوي....
.
وقتي كه دروغ ميگويي و همه لذت مي برند.......
.
وقتي كه زيبا و زشت از ذهنها پاك شود....
.
وقتي كه آينه هم تو را وارونه مي بيند.....
.
وقتي كه انسانها در هيچ چيزي اشتراك نداشته باشند....
.
وقتی که موهایش را می بویی و او چشمانش بسته است....
.
وقتي كه عشق و نفرت يكي شود......
.
.
.
نور تو را به خانه هدايت مي كند.....فقط چشمانت را ببند
:قالبساز: :بهاربیست:

