من و تنهایی


من و تنهایی

واسه محمد جونم مینویسم،نه واسه تو(ولی تو میتونی بخونی.....)

باور نمی کنم!
چگونه دلم شکست وقتيکه ديدم پشت کرده ای به من.
ثانيه ها چگونه تلخ شد وقتيکه ديگر نکرد صدا مرا ، حنجره ات.
چگونه توانستی؟
باور نمی کنم هنوز. تو ميروی و دور ميشوی ولی من باور نمی کنم. چگونه باور کنم؟
لحظه ها می تپيدند. ثانيه ها از هم سبقت ميگرفتند. من و تو در آغوش بزرگ يک احساس که خيال ميکرديم متقابل است، آرام و بی دغدغه ، لميده بوديم؛ چگونه باور کنم که هم آغوش مهربانم ، دست به تبـر، برای هلاک کردن من، هوشيار بر بالينم ايستاده است!
ثانيه ها بوی نم و پاکی آب ميداد؛ چگونه باور کنم آنچه من بوی نا مي پنداشتم، بوی لجن زاری از خون خودم بوده است!
وقتی آدم از عشق مطمئن است، ثانيه ها تغذيه روحت هستند. هر لحظه که می گذرد، احساس ميکنی روحت درحال اوج گرفتن است. وقتيکه تنها و بی اعتماد هستی در عشق، ثانيه ها از تو عبور می کنند. لحظه های شاد در کنارت ميزيند ولی با تو همدم نمی شوند؛ چگونه باور کنم ثانيه ساز شاد زندگيم، مرا در لحظه ای غمناک، ثابت نگاه داشته است!
تابناک طلوع عشق تو در نگاه من شراره می افکند؛ چگونه باور کنم آتشفشان من کوه يخی بوده است!
زيبا سخن می گفتی، سخنت حکم زيستن من بود؛ آخر چگونه باور کنم نـجوای آزادی تو، فـتوای کشتار من بود!
بگو چگونه باور کنم که غنچه نازی که به اميد بوييدن عشق ، از باغ چيدمش، به من هشدار انتقام می دهد!
عشق را رنگ کردی، رنگ تن.
اعتماد را رنگ کردی، رنگ ترديد.
لحظه های مرا رنگ کردی تو، رنگ غم.
ويران کردی و نفهميدی که من در آن ويرانه، بقايای وجود خودم را جستجو می کنم.
آه! برو برو که تو آن جلاد سيه پوشی نه برزگر سپيدفام که من خيال ميکردم بزرهای محبتم را دانه دانه از زمين خواهد چيد. تو درو کردی مرا، شخم زدی روحم را، چکاندی از غلاف بی مهريت خونم را.
تو شکستی دلم را.

نوشته شده در سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:28 توسط من نظر دهید |

یادت هست که گفتی: دوستت دارم.

سرم و پایین انداختم و گفتم:نظر لطفته.

سرم و بالا آوردی و تو چشام نگاه کردی و گفتی:نظر لطفم نیست...نظر دلمه

تکرار اون نگاه نافذ...اون جمله که هیچ وقت برام تکراری نمی شه باعث شد دل منم صاحب نظر بشه

 منو مجبور کنه که بهت بگم:منم دوست دارم.

مگه نگفته بودی "دوست دارم"؟

مگه"دوست نداشتم"؟

پس چرا حالا

تنها هم آغوش من یاد توست

یکی از ما دوتا دروغ می گفت...

ولی هنوز هم همانقدر برایم عزیز هستی که نمی تونم تهمت این دروغگویی رو به تو بزنم...

                                         آری من دروغ می گفتم...!

                                دروغی به وسعت بی تو ماندن هایم...!

                                            من دوست نداشتم!

                                      من دیوانه وار عاشقت بودم...!

                                من تو را با ذره ذره وجودم می پرستیدم

نوشته شده در دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:38 توسط من یک نظر |

                                       

چقدر گفتم از دلم در بیار.نگفتم نمی خوام از تو متنفر بشم؟ چرا نفهمیدی اونقدر دلم نازکه که از کینه به دل گرفتن مریض میشه.خیلی سخت بود سعی میکردی آرومم کنی؟من که به تو گفتم هیچکس جز تو آرومم نمیکنه.حالا من چیکار کنم؟با این همه خاطره ی بد از تو،از زخم زبونات ،از بی انصافیهات،از خود محوری هات.کاش میشد ببخشمت.چقدر دلم برای چشمات تنگ شده.فکر میکردم مال منه.اشتباه میکردم.مریض شدم پسر

سه رئزه نمیتونم درست و حسابی غذا بخورم.حالت تهوع دارم.کاش میشد تمام خاطرات بد با تو بودن رو بالا بیارم.کاش همشون با یه شوک الکتریکی پاک میشدن

کاش...................

                               *نمیدونم باید بگم دوست دار محمد یا نه؟...*               

نوشته شده در يکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:20 توسط من یک نظر |

 

 *امروز دوست محمدم رفت اون بالا ها،رفت توی ابر ها گم شد،یکی از اون بالا ها دستش کشید و بردتش،ناراحتم،دلگیرم،آخه خیلی جوون بود با یه عالمه آرزو،با یه دنیای قشنگ که تو ذهنش واسه خودش درست کرده بود،ولی.....

محمدم ناراحت از رفتن یه دوست،مامان وبابا و داداشش منتظرن که هر لحظه از خواب بیدار  وهمه ی اینا جز کابوس نباشن،ولی افسوس که همه ی اینا حقیقته......

نمیدونم باید واسه اون ناراحت باشم یا واسه حال و روز خودم ؟

خدایا!
داده و نداده و گرفته ات را شکر!
که داده ات نعمت است نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان و دیگر هیچ.......

منم مثه اون مردم با این تفاوت که اون امروز و واسه همه مرد،ولی من چهار روز پیش واسه محمد مردمگریه*

                                                                       

 

نوشته شده در شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ساعت 22:7 توسط من نظر دهید |

زندگی آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن از همه هستی خود مایه بگذاریم تا قصری باشکوه از مهربانی، محبت، عشق و دوستی بنا کنیم و زندگی آنقدر بی ارزش است که نباید به خاطر آن دلی را بیازاریم و برای رسیدن به قله های فانی دنیا دست به هر کاری بزنیم

نوشته شده در شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ساعت 21:56 توسط من نظر دهید |

دارم از این همه گریه آب میشم
رو سر دنیا دارم خراب می شم
خیلی مأیوسه دلم یه کاری کن
داره می پوسه دلم یه کاری کن
غم و غصه شده حق دل من
به همینا مستحقه دل من
دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گِل باشه

نوشته شده در شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ساعت 21:53 توسط من نظر دهید |

خورشید یواش یواش دارد همه ی ستاره های کوچک و ماه کمی بزرگ را از آسمان بیرون می کند و خودش حاکم مطلق آن می شود.درست مانند تو که وارد قلبم شدی با این تفاوت که تو یکباره آمدی و از وقتی هم آمدی از خجالت نورانی بودنت ستاره ها سرشان را هم بالا نمی کنند چه برسد چشمک بزنند.عین من.آخر نمی دانم چرا همیشه ی خدا سر من پایین و شانه های تو بالاست.

این ساعات را دوست دارم و غروب ها بیشتر دلتنگت هستم که چون برای توست آن را هم خیلی دوست دارم.نه این که بگویم خورشیدی،مگر نه این که خورشید شبها گل های آفتابگردان سرگردان را به حال خودشان می گذارد و خودش می رود جایی دیگر تا ببیند امشب که برای جای دیگر امروز است چند نفر مثل من برای تو  عاشق برق چشمانش می شوند، ولی تو هیچ گاه نمی روی.نکیه داده ای یک گوشه ی دلم و آنچنان حرارت پاشی می کنی که برای روشن کردن تمامی شبهای نیامده هم کافیست.اما زیر شمع از تو نوشتن لذت دیگری دارد پس اتش درونم را فقط به خودت عرضه می کنم چون دیگران را می سوزاند.

راستی  چرا این خورشید فاصله اش را از زمین کم نمی کند؟ حتما شنیده ای که اگر فاصله ی این دو اندکی کم شود دنیا بهم می ریزد.ولی نترس نزدیکتر بیا،آخر بهم ریخته تر از این؟باور کن برایش خوب است.مگر نگفته ام تا دنیا دنیاست و شقایق تنهاست پادشاهیت را به ملک ویران دلم به فرمانروایی زبردست ترین شاهزاده خانم آبادترین سرزمین دنجترین جای بهشت نمی دهم؟

عذه ای بر اساس محکمترین استدلالات علمی می گویتد ماه از خورشید نور می گیرد،عین من از تو ولی باید به آنها بگویم فقط در نتیجه مشترکیم نه در راه حل.

باور کن قصه ی ماه و خورشید را طولانی کردم که دیرتر سر اصل مطلب بروم.آخر حتی فکر این که تا چند چرخش دقیقه شمار دیگر تو را خواهم دید دیوانه که نه دیوانه ترم می کند.

وقتی کنارت هستم حس عجیبی دارم.از یک طرف در عطر گیج کننده ی بهار نارنجت گم می شوم و از یک طرف میل در آغوش کشیدنت را گم می کنم.آخر بین خودمان بماند می ترسم،نه از تو،از برمودای چشمانت  که تا سویدای دلم نفوذ می کند و آتشی که در پس آن است.می ترسم اگر روزی آزادش کنم خودم هم تحملش را نداشته باشم.مگر ندیدی پروانه وقتی بالش سوخت دیگر یارای جلو آمدن ندارد؟می ترسم که تو این پروانه ی نیمه سوخته را از ترس سوختن کامل از آتشت منع کنی.

راستی اگر چند شب پیش دوباره جنون این دیوانه ات بد موقع فوران کرد ،ببخش.نکند بروی پیشیکی که دیر به دیرتر از آن دوباره ها بشود و به قول خودت کمتر آبرویت را ببرد.

گفتم که دوست دارم برایت و  به دستت بمیرم ولی بدان گاهی سرمای یک نگاه بی تفاوت معشوق از سرمای هزار گور قطبی بیشتر است.برای چه بمیرم؟به کجا بروم؟وقتی امروز مانندی هرچند خیلی دیر به دیر می آید که می توان تو را حتی شده از گوشه ی چشم دید و صدایت را به گوش جان شنید،عطرت را تنفس کرد و تنفست را بویید.

امروز می آیم که برای یک غروب هم که شده با هم زیر یک سقف که نه،زیر یک آسمان باشیم تا اگر شکل عجیب ابری یا درخشندگی مرموز ستاره ای  هردویمان را جذب کرد یک اشتراک دیگر به اندک اشتراک های شاید ارغوانی دفتر گل دار گوشه ی طاقچه و زیر دیوان حافظمان اضافه شود.

البته نه از آن اشتراک ها که وقتی می بندند می شوند مشترک.آخر می ترسم این مشترک عزیز شبکه ی قلبم هر وقت که خواست در دسترس نباشد.

نوشته شده در سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت 14:54 توسط من نظر دهید |

براي تو مي نويسم براي مهرباني چشمانت

  براي صميميتي که در کلامت موج مي زند

  براي تو مي نويسم

  براي لبخند شيريني که روي لبانت نقش مي بندد

  و براي نهال مهري که در سينه پرمهرت مي رويد

  فقط براي تو مي نويسم

  که صدايت زيباترين ترانه هستي است

  و براي نامت که پراز رازورمز زيبايي است

  فقط براي تو مي نويسم ...

                                                              بوسبوسبوسبوس

نوشته شده در دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:12 توسط من 2 نظر |

امروز طور دیگری می نویسم،البته اگر اصلا بتوانم بنویسم .قلبم ملتهب است،دستانم می لرزد و چشمانم از اثر گریه های شبانه مثل دلم می سوزد.

نامه ی دیروز را با چه شوقی نوشتم و آسوده شدم.ولی حال می دانم که با از تو نوشتن هم آرام نخواهم شد.

 امروز دیدمت و برای اولین بار آرزو کردم که کاش....خلاصه بگویم نابودم کردی،مرا کشتی ولی نه با عشقت.

امروز برای چندمین بار فهمیدم که از عشق هیچ نمی دانی،چه اگر می دانستی این چنین نمی کردی.هر حرکت تو نگاه تو خنده های کرده و نکرده ی تو همه و همه آتشی بود که بر دل بی گناه من زده شد.نه از آن آتش ها که قلب می گیرد و از درون آن ققنوس عشق از تخم خاطرات بیرون می آید،از آن آتشها که می سوزاند.

... و چند دقیقه سکوت ولی این بار نه به احترام عشقت بلکه به احترام قلب داغدیده ی من که شدت سوزشش نوشتن را برایم مشکل می سازد.

گفتم دل بی گناه من!!!،همه ی گناه ها از اوست.نمی دانم چرا اینگونه را میکنی؟ مگر نگفتی که اشتباه می کردم که اگر آزارت دهم از من دل می کنی؟،پس این چه آزاریست؟ طعنه بزن،ناسزا بگو،نمی دانم اصلا در گوشم بزن ولی ترا به معصومیت چشمان نازت ،ترا به آشفتگی موهای سیاهت،به ظرافت دستان زیبایت با من مثله غریبه ها نباش.آیا بعد این همه عشق سهم من از تو فقط یک سلام و خداحافظی است که برای غریبه هم خرج نمی کنی؟

چرا اینچنینی؟ گاهی آنچنان نزدیک که فاصله ی بینمان یک نفس است گاهی آنقدر دور که صد هزار بیستون بر سر راهمان است و ای کاش کوه بیستون بود آنوقت من بی تیشه هم با توشه ی عشق برش می داشتم ولی با اراده تو چه کنم؟

 قبلا هم نوشته ام کار من مدتهاست از کار گذشته،دیگر با چند ماه ندیدن و صدایت را نشنیدن و لمس نکردنت درست نمی شود.کی می خواهی بفهمی که عشقت در رگ و خونم است اگر اراده تو بر این است که دوستت نداشته باشم،حرفی نیست خونم را می ریزم و تنم را طعمه خاک می کنم تا باز هم حرف، حرف تو بشود.

آن روزها که با گریه از خدا عشق میخواستم همیشه در رویا پسری که  با محبت من جانی تازه می گرفت و شیفته‏ام می شد،گرچه خیلی دیر است ولی حال می فهمم که اشتباه می کردم نباید از خدا عشق می خواستم باید از خدا وسعت قلب و ظرفیتش را طلب می کردم و خدا مهر تو را برای من فرستاد تا این را به من بفهماند.

 ولی مگر می شود؟پس این غمی که در ژزفای چشمانت مرا می ترساند از چیست؟ سر بر سینه ام بگذار و بگو.

می بینم باز هم مثله هر دفعه ناخودآگاه دارم حق را به تو می دهم و نامه را تمام میکنم.ولی اگر روزی بفهمم که این رفتارت از روی ریا است نمی دانم که چگونه دلم را ببخشم که تو را منزه می نماید. این خودداری منهم بخاطر این است که تو همیشه از من خواسته ای که در برابر دیگران خودم را کنترل کنم وگرنه دیدی که من آبرویم را کف دست گذاشتم و به خانه‏تان آمدم و هنوز هم از دادن آن دریغی ندارم.

حالم خیلی خرابست هرچه هم اشک میریزم آرام نمی شوم کاش آغوشت نزدیک بود.

دل خراب ما از این خرابتر نمی شود                        که خنجر غمت از این خرابتر نمی زتد

گریهدوست دارمگریه

نوشته شده در يکشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:45 توسط من یک نظر |

با دلی پر خون ،گلویی پر بغض و چشمانی پر از تمنای اشک می تویسم.می بینی؟ دوباره بغضم برگشته.ولی اینبار بزرگتره اونقدر بزرگ که از گلوم بیرون نمیاد همون طور مونده اونجا و از درون آتیشم می زنه.حتی نمیذاره یکم اشک روش بریزم تا کمتر آبم کنه شاید اونم شنیده که ازم خواستی گریه نکنم و چون تو دلیل وجودشی می خواد بازم حرف حرف تو بشه.

نه، از تو ناراحت نیستم ،تو که بزرگی ،تو که خورشیدی این منم که قدرت ندارم ببینمت،داشته باشمت و نگهت دارم.این منم که عهدمو با اون کسی که بهم دادت شکستم ولی اون با مهربونی خاص خودش که منو یاده مهربونی تو میندازه تورو ازم نگرفت فقط یکم دورت کرد،دورت کرد که شاید یه روزی که اونقدر شقایقی شدم که لایق خماری چشمات باشم برت گردونه.

عزیزم،منو ببخش دلیل دوریمون فقط منم.این منم که تو سفر عشق پام لرزید ، نتونستم پا به پات بیام و فقط نگاهت امیدوارت به پشت سره که تو جاده نگم داشته.نکنه اینم قطع کنی.

از بغضم می گفتم یاد بغض عشق افتادم و اسم معمار عشق که بهم هدیه کردی.آری معمار عشقم معماری که می خواد یه قصری بسازه به بزرگی فاصله ی دستامون و کوچکی فاصله قلبامون،اونقدر بزرگ که تا هرجا نگاه می کنم فقط تو باشی و اونقدر کوچیک که فقط جای من وتو باشه.هیچ کس دیگه رو نمی خوام فقط من باشم که ببینمت فقط من صدات کنم فقط من ببویمت فقط من تو آغوشم حست کنم.

اونقدر بلند باشه که هرشب دستمون رو از پنجره ی آبیش بیرون ببریم چندتا ستاره بچینیم و بریزیم روی یاسهای روی روی طاقچه که گذاشتمشون تا از تو بوی یاس بگیرند عین اون بید مجنونایی که کاشتم تا پریشانی رو از روی دست تو بنویسند.

گفتی یکم دوری؟ باشه ولی چرا حالا درست حالا که میخواستم با ساده ترین بهانه ها تئوری سه قدم فاصله با معشوق را که همیشه از آن شاکی بودی هزار بار رد کنم و باز دارم لبهایم را فرودادن تمنای بوسه هاشان و دستانم را از التماس دستان تو.

باشد،تا زمانی که برگردی به یاد تو شبی یک بار یاسهای روی طاقچه را می بویم،شبی یک ستاره را سوار نسیم می کنم و به سوی تو می فرستم تا بجای تو تن نسیم مور مور بشه،شبی یک بار دختر زیبای زیر چادر نماز را دعا می کنم و شبی یک بار آن دختر زاده ی تویه زیر باران را که چتر نمی خواست نوازش می کنم تا روزی که مثله تو که قلبمو ربودی بدزدمت و یا خودم ببرمت به همون قصر با پنجره های آبی.

                                              

                                       *دوست دارم محمد جونم*بوس

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:15 توسط من 2 نظر |

زندگی عشق است

 عشق افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی

عشق آن است که به یادش باشی

                                                           **بوس دوست دارم**

نوشته شده در جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸ساعت 19:14 توسط من نظر دهید |

مهربانم ...

چه کسی این چنین دل سپرد به عمق نگاه شب

که این چنین من سپردم

چه آرامشی را یافت در این سیاهی و سکوت که من یافتم

چه فاصله ی سردی است از من تاستاره ها

تا عمق وجود شب ای سزاوار تندیس حرفهایم

کاش واژه ها قدری با تو سر کشی لحظه ها را به نوشتن آرامش وامی داشتند

و این چنین ناکامی آرزویم را به حقیقتی تلخ نمی سپردند

و من چه آسان وار به تماشای این تکرار نشسته ام

ای سزاوارترین چه سکوتی است هر شب تو را با من

و چه رازی است در نگاهم به نگاه رویایی تو ...

مهربانم و چه دوست میدارم تو را  

                      

                                           *دوست دارم محمد جونم*

نوشته شده در پنج شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:54 توسط من نظر دهید |

خانه اش تاریک است

آفتابش خاموش

ماه هم انگار که در گوشه ای دور فکر سوسو زدن است

شیشه پنجره دیگر با طبیعت قهر است

عابر خسته شهر دیگر انگار دلش فکر اقاقیها نیست

پیغام فرستاده برایم که دگر رد نخواهد شد از اندیشه ما

روی دیوار دلم با دو سه قطره از اشک

طرحی از عشق و جنون حک کرده

عابر خسته شهر دل بریدست زهر دشمن و دوست

فکر رفتن دارد

مقصدش نا پیدا . جیبهایش خالی

کوله بارش پراز احساس نیاز

پر از احساس خیانت بر او

آری انگار که او واقعا خواهد رفت

ولی او می داند

خانه مقصد او

نوشته شده در چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:8 توسط من نظر دهید |

گفتمش دل می خری؟
پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده کردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز امدم او رفته بود
دل زدستش روی خاک اقتاده بود
جای پایش روی دل جامانده بود

نوشته شده در سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:48 توسط من نظر دهید |

نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ 

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت 17:16 توسط من نظر دهید |

زندگي آرام و ساكت است. حرفي براي گفتن ندارد . سكوت . آرامش . سكوت . آرامش . من راضي ام .

 از همه  راضي ام . از هيچكسي شاكي نيستم .نقاشی میکشم . کتاب ميخوانم. آهنگ گوش ميكنم .

تو را دوست دارم . تو را دوست دارم . تو را دوست دارم. همه را دوست دارم . از هيچ كسي كينه ندارم .

 از هيچكسي بدم نمي ايد . حسهاي بدم را ميگذارم پشت سرم . به درك كه دارند از پشت سر خنجرم ميزنند .

 به درك كه .... هر چه! وقتي كه تنها هستم فرقي نميكند دنيا چه ميكند با من و چه مي انديشد و چه ميگويد.

 من اينجا توي اتاق خودم قرنطينه ميشوم و جايم امن است !

 

                                                        *دوست دارم نازنینم*

نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت 17:14 توسط من یک نظر |

چند شب پیش.....صدایی از بیرون شنیدم

آشنا بود.......آروم میزد به شیشه.....

اومدنش برام غیر منتظره بود.....!!

مشتاقانه و در حالی که امید تو چشمام موج میزد رفتم روی پشت بوم خیس خونمون...

گرم در آغوشش کشیدم.....و او گرمتر مرا...!سرد بود و خیس..اما از آتش گرمتر

صبح که از خواب بلند شدم....یه اس ام اس برام اومده بود.....نوشته بود:

امشب بارون یه لطافت دیگه ای داشت....تو هم حس کردی؟؟

با عجله به سمت پنجره رفتم...پنجره رو باز کردم...چیزی ازش نمونده بود به جز....یه مشت خیسی کف حیاط خونه....!

در جواب اون اس ام اس نوشتم:همشو خواب دیدیم رفیق..

نوشته شده در يکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:10 توسط من یک نظر |

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم

یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم...

                     

                                                *دوست دارم محمدگریه*

نوشته شده در يکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:9 توسط من نظر دهید |

از نسیمی که پیام آوره اوست؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت؟ از خدایی که خودش می‌داند، عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:13 توسط من نظر دهید |

در لابه لای برگ های زرد پاییزی به دنبال چه می گردی؟

تو با عشق متولد می شوی ...

بیدار شو، کسی خواهد آمد، کسی که مثل هیچ کس نیست!!

کسی که سبزتر از بهار است، کسی که با آینه ها مهربان است.

او مسافر است، دور است، دور دور...

از پشت پنجره دیدم؛ در باران...کسی می آید!

کسی می آید، کسی که مثل هیچ کس نیست،

کسی مثل شوق رهایی، مثل موج بلنــــد، مثل ابر سفید،

مثل برگ پاییزی، مثل من!

کسی می آید:

می آموزد عشق را، صداقت را، طراوت را. کسی می آید؛

        کسی که مثل هیچ کس نیست!...

 کسی که وقتی می آید باران می بارد!!

شب سیاه است، همه خفته اند و هوا دلپذیر است،

  کسی می آید و هدیه می آورد.

                                      کسی می آید...در باران...می آید!

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت 1:11 توسط من نظر دهید |

12

:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس