من و تنهایی


من و تنهایی

واسه محمد جونم مینویسم،نه واسه تو(ولی تو میتونی بخونی.....)

من دیگه نمیدونم از چی و از کجا بگم

احساس میکنم تمام حرف هام تکراری شده.هیچ مطلبی واسه نوشتن ندارم

شاید دیگه ننویسم.شایدم نامه هایی که واسه محمد نوشتم و بهش ندادم و نوشتم

نمیدونم...

نوشته شده در پنج شنبه ۳۱ تير ۱۳۸۹ساعت 0:11 توسط مهدختبدون نظر خواهی|

پای پنجره نشستم 

                  کوچه خاکستری باز زیر بارون

                                       من چه دلتنگم امروز

          انگار از همون روزاست

 حال و هوام رنگ تو ا

                                      کوچه دلتنگ تو ا

                      دلم گرفته        دوباره هوای تو رو داره 

      چشمای خیسم         واسه ی دیدنت بی قراره

این راه دورم         خبر از دل من که نداره

            آروم ندارم       یه نشونه میخوام واسه قلب

    جزء  این نشونه       واسه چیزی دخیل نمی بندم

                       این دل تنهام         دوباره هوای تو رو داره

          هوای شهر تو بابوی گل ها

                                 پیچیده تو ی اتاقم مثل خواب

داره بد جورب غریبی میکنه

               آخه جز  تو دردم کی می دونه

 

 

 

 

بچه ها شرمنده من هر چی میخوام واستون نظر بزارم نمیتونم

 

 

 

 

مثله اینکه مشکل داره.من به یادتونم ولی باز نمیشه

نگین آجیمون بی معرفت شده ،نه .تقصیر من نیست

امیر حسین،بهنوش،مهدی،شکیلا،محمد،علی،محسن،امیر،...

شرمنده

نوشته شده در پنج شنبه ۳۱ تير ۱۳۸۹ساعت 0:3 توسط مهدخت 2 نظر |

راز درون چشمهایم

 

 

 

 

مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است

...

 

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است

.....

 

مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم

...

 

دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را

!

 

درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد

...

 

دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ

...

 

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است

...

 

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است

...

 

دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است

...

 

لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم

...

 

کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد

...

 

چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد

...

 

چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته

...

 

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم

....

 

دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام

!

 

یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم

.

 

در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها

!

 

آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد

....

 

کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست

.....

نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ تير ۱۳۸۹ساعت 1:24 توسط مهدخت 6 نظر |

اگه فاصله افتاده

اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی

که فکرشم نمیکردم

چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه

تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری

با دستای خودت داری همه هستیم می گیری

دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده

مگه می زاره دلتنگی

مگه گریه امون میده

مریضم کرده تنهائی

ببین حالم پریشونه

من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه

حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم

شاید از گریه خوابم برد درها رو باز

درها رو باز

..... میزارم

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه

تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره

که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

 

نوشته شده در سه شنبه ۲۹ تير ۱۳۸۹ساعت 0:3 توسط مهدخت 7 نظر |

رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟

رفتی اما خیلی زود رفتی . بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته!

می دانستم می روی اما نه به این زودی!

خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش!

خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.

خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.

خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون.

تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟ 


افسوس که گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت

تنها خاطره های تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است.

با رفتنت همه چیز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. دیگر امیدی به زندگی نیست

آروزهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدارنشدنی شدند. رفتی بدون یادگاری.  

بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی

!
مثل یک پرستو رفتی ، پرستویی که یک لحظه سفر میکند ، سفر به شهر خوشبختی میکند.

می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی!

 حالا سفر کن به همان شهر خوشبختی ها !


من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند
.

 

 

خوشبختی را در چهره ات می بینم .

اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.

نوشته شده در دوشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۹ساعت 0:52 توسط مهدخت 3 نظر |

روی تخت دراز کشیدم و به ساعت روی دیوار خیره شدم

عقربه ها در حال گذر و ساعت ها می گذرندولی من نمی تونم بگذرم

به ساعت خیره شدم شاید بتونم با قدرت نگاهم جلوی حرکتش بگیرم

ولی به خودم گفتم اگه نگاهت قدرت داشت محمد میفهمید و نمیرفت

از پنجره کنار تخت آسمون نگاه میکنم .ماه دقیقا از چهار چوب پنجره دیده میشه

یادمه همیشه ماه من بودی و من ستاره ولی یه روز تصمیم گرفتم که جاهامون عوض بشه

چون مثل ستاره یه دفعه بودی و یه دفعه نبودی،یه روز واسم چشمک میزدی و روز بعد عصبانی بودی.واسه همین تو ستاره شدی

منم ماه،چون همیشه بودم و همیشه دنبال ستارم میگشتم

چه زود گذشت.هیچ وقت فکر نمیکردم عشق من و تو ای جوری بشه

دیگه تصمیم گرفتم هیچ کس دوست نداشته باشم

دیشب کلی گریه کردم

یادت یه روز که دیدمت اون عروسک که بهم داده بودی رو گرفتی دستت

منم اون از دستت کشیدم و صورت و هیکلش به تو تشبیه کردم

دیشب اون با دلتنگی شدید بغل کردم و مثل اینکه یه مسافر داشتم

مسافری که چند ساله ندیدمش و تازه برگشته.جوری که احساس کردم الان پاره میشه

محمد دلم واست تنگ شده عسلم.نیمدنم باید بگم بر میگردی در صورتی که میدونم که دیگه نمیای

خلاصه اون بغض ترکید و سیل اتاقم برداشت

خداجون تو می دونستی این جوری میشه پس چرا گذاشتی؟؟؟

خدا جون تو که اون ازم گرفتی یا بهم برش گردون یا از ذهنم بیرونش کن

خواهش میکنم بهت التماس میکنم دیگه نمیتونم خسته شدم

خدا جون تو که الان میدونی چه حالی دارم

یادمه همیشه میگفتن خدا طاقت دیدن اشکهای بنده هاش نداره.یعنی من بنده تو نیستم

نوشته شده در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ساعت 22:38 توسط مهدخت 10 نظر |

همه چیز داره می گذره.ولی من توی یه زمان موندم

هر کسی به دنبال کار خودش و با سرعت زیاد بدون توجه به من در حرکت هستند

باد شن های سرگردون به حرکت در اورده

ولی هیچ چیز نیست که باعث حرکت من بشه.

زمان در حال گذر است،ولی ذهن و روح من در یک زمان متوقف شده

ای کاش برای من مثل شن های سرگردون یه باد بود که باعث حرکت من می شد.

آه.........

فقط صدا و تصاویر رو میبینم ولی نمیتونم درک کنم اطرافم چه اتفاقی می افته

خیلی حس و حال بدی به وجود اومده

بازم خدا رو شکر میکنم که از این بدتر نشدم.شاید بگی این حرفها همش الکی و مسخره بازی ا

اشکال نداره این بگو.تو هیچ چیز من درک نکردی این یکی هم روی بقیه...

همش صدای شکسته شدن میشنوم و هر لحظه صدا به فرکانس های مختلف میاد

آخه چرا باید اینجوری بشه نازنینم

آره نازنینم .فکر نکن من مثله تو آدم فروشم و تو رو به یکی دیگه میفروشم نه....

نازنینم،عسلم,گلم،محمدکم،عجقم،عسیسم.....

اینا فقط واسه تو بود وهست و به کس دیگه نمیدم.به جون خودت قسم میخورم

نمیدونم این بغض چیه که داره اذیتم میکنه ولی هر چی هست اگه بازم باشه من خفه میشم

این چند روز مزاحم پیدا نکردی.آره اون مزاحم منم که بهت زنگ میزنه و منتظر میشه.

آره منتظر میشه که تو الو بگی و بعد که صدایی نشنیدی قطع میکنی

دلم واسه صدات خیلی تنگ شده چون این چند روز جلوی خودم گرفتم که بهت زنگ نزنم

زمان من در حال گذر نیست

آه خسته شدم..

نوشته شده در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ساعت 0:15 توسط مهدخت 8 نظر |

اگه عزیزی دارید که فقط با یه جمله و حرف شما دلش امیدوار میشه

و دلش شاد میشه این امید و شادی رو ازش دریغ نکن پرستوی عاشق اینبار نیز گذشت و فداکاری خودت رو ثابت کن

چترم باز باشه یا بسته فرقی نمیکنه، بی تو آسمون دلم همیشه ابریه...

رفتی برو ،ولی بدون با رفتنت تیشه به ریشه ی من زدی و من نابود کردی

بهت گفتم و دوباره میگم که هیچ وقت نمیبخشمت و...

 از خدا میخوام چیزایی که سر من آوردی واسه خودتم بیاد تا بدونی من چی کشیدم نامرد...

من باتو هم قدم بوده ام آن گاه که سکوتت لبریز از حرف بود.

من صدای تو را می شنیدم وقتی زلال نگاهت مرا با خود به چشمه سار پاک عشق کشاند.

برای با تو بودن بی بهانه دلتنگم.

می دانی که شبها شکوه انتظار را در طراوت مهتاب به نظاره می نشینم تا خورشید را برای آمدنت صدا کنم؟

بی ریا باش که من زیر باران پر مهر حضورت سبز و روشنم.

گلهای باغچه بی تو پژمرده اند؛آن ها را از یاد مبر.

بهار را در دل پاییز بنشان،رنگ از تو،نقش از من.

نوشته شده در جمعه ۲۵ تير ۱۳۸۹ساعت 1:16 توسط مهدخت یک نظر |

 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک ، دو سالی میگذشت

یک ، دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

خسته حان بودم که خان شد با من او

ناتوان بودم توان شد با من او

دامنم خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلیستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر زورقمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را در سر دارم بدان

چون تویی مخمور ، خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت افزون شده

دل ز جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر هر کس جز او در این دل جا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

بی خبر نا گاه پشتم را شکست

از غمش با دود و غم همدم شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

نوشته شده در پنج شنبه ۲۴ تير ۱۳۸۹ساعت 0:0 توسط مهدخت 5 نظر |

من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم

نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ تير ۱۳۸۹ساعت 14:21 توسط مهدخت 2 نظر |

صدای چی میاد؟ وای .....

گوشم داره سوت میکشه .خدا احساس میکنم الان سرم منفجر میشه و دیگه از همه چی راحت میشم

یه نور،آره یه نور.باید برم دنبالش

شروع کردم به دویدن.نمید.نم کجا هستم .!!!شاید جنگل

آخه بیابان نمیتونه باشه چون پاهام به شاخ و برگ شکسته میخوره و اذیتم میکنه

کجا دارم میرم!!!آهان یادم اومد.دنبال نور

چرا همه جا تاریکه؟شاید شبه!شاید هوا ابریه!!!   شاید....

نمیدونم چرا خلاصه تاریکه

خیلی راه رفتم وخسته شدم  . چرا به نور نمیرسم؟؟؟؟

این نور مثل سراب می مونه

 که هر چی بهش نزدیک میشی ازت دورتر میشه و با یه فصله از تو در حال حرکت

چرا همه چی داره عوض میشه؟  وای خدای من

دوباره چی داره سر من میاد؟ اینجا کجاست ؟ اینا چی هستن؟

اون کیه که اونجا وایستاده؟ یه چیزی دستشه  !

مثل یه بچه . یه بچه کوچیک که تازه به دنیا اومده

خیلی میترسم ولی میخوام با جرات و اعتماد به نفس زیاد برم جلو و ببینم کیه ؟؟؟

خدایا کمکم کن

یه کم نزدیک شدم.این مرد که محمده ولی چرا اینقدر خوشحال ؟

خدا رو شکر .ولی این بچه دست محمد ؟ کیه بچه خودشه ؟

من باید باهاش حرف بزنم.آره

چشام و میبندم و یه نفس عمیق.این راه حلشه

همون جور که دارم میرم طرفش بچه رو به طرف من میگیره و میگه بیا بغلش کن.

این بچه تو ا مهدخت

خدایا یعنی بچه من . وای خدای من چقدر خوشحالم

میرم جلو و روپوش میزنم کنار. نه  !  نه  !  نه  !

این نمیتونه بچه باشه.همه جای بدنش آب شده و پره خون

خدا این بچه نمیتونه بچه من باشه.خدا جون!!!!خدا

احساس میکنم سردم شده و چشمام باز میکنم و میبینم توی اتاق خودم هستم

خدا رو شکر که همه ی اینا خواب بود

نوشته شده در دوشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۹ساعت 20:24 توسط مهدخت نظر دهید |

محمدم چند روزه که تنهام گذاشتی و توی این چند روز به غیر از گریه و آه و ناله کاره دیگه نمیتونم بکنم

ای خدا من اینجام .این پایین .... من نگاه کن ،خواهش میکنم

یه اتفاق افتاد که نمیتونم واستون بگم.فقط این بگم که حالم از اون که بود بدتر شد.

حالا عذاب وجدان و گناه و دوری و غم و غصه جدید به قبلی ها اضافه شده که مقصر این همه محمد

وای دارم دق میکنم.محمد یه حس قشنگ از من گرفت.بهتون میگم ...

اون حس مادر شدن بود که واسه خاطر محمد مجبور شدم از دستش بدم

وای خدا آخر دنیا کجاست؟؟؟؟؟

*یه روز بهم گفتی تا آخر مشکلات کنارمی

ولی حالا مشکل اومد و تو رفتی

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود*

نوشته شده در يکشنبه ۲۰ تير ۱۳۸۹ساعت 13:27 توسط مهدخت 8 نظر |

سلام شرمنده که نمیتونم این چند وقت بهتون سر بزنم و واستون مطلب بنویسم

 آخه از یه طرف امتحان و از طرف دیگه محمدم از پیشم رفت


خیلی ناراحتم و از همه چیز دلگیرم


نمیدونم من چه گناهی کردم و تاوان چی رو پس میدم و نمیدونم چه کار اشتباهی کردم


فقط این و میدونم که یه گناهکار اینجور که من محکوم شدم ،محکوم نمیشه


خدا دیگه دوسم نداره و میخواد تنهام بزاره،به هر کسی که دوست دارم میگه تنهام بزاره


وای چه حال و هموای بدی


دیشب داشتم دعا میکردم واسه همیشه از دلم بره بیرون ولی نتونستم طاقت بیارم

و سریع از خدا خواستم حرفم نشنوه و هیچ وقت بیرونش نکنه


دیشب بعد از کلی گشتن و کار کردن وقت کردم آلبوم احساس بابک گوش بدم.

با اولین آهنگش اشکام اومد آخه یه جورایی که نه خیلی شبیه درد و دل منه


ولی با اینکه میدونم رفت و هیچ چیز دیگه ای بین ما نیست بتزم نمیتونم بگم خوش بخت بشه

از خدا میخوام همیشه دوسش داشته باشم با اینکه تنهام گذاشت و رفت

خیلی دلم واست تنگ میشه عسلم خیلی زیاد،با اینکه میدونم دیگه مال من نیستی

ولی بازم میخوامت

تا آخر دنیا به یادتم.این و قول میدم


فعلا بای

نوشته شده در پنج شنبه ۱۷ تير ۱۳۸۹ساعت 21:7 توسط مهدخت 5 نظر |

منم با صدایی که یکپارچه سکوت است!

منم با دلی که مدتها از بغضی ابریست و هیچ بارانی بر آن

نمی بارد!

منم و اینهمه تکرار که از درد آن رهایی نمی یابم!

میخواهم پرواز کنم و رها شوم از هرآنچه که مرا به این زمین خاکی پیوند میدهد!

خسته ام!

از اسارت واژه ها!

از شکایت لحظه ها!

از سخاوت سایه ها که نمیگذارند خورشید دیده شود!

آه... چه زود گذشت!

و چه زود تمام شد آن آرامش شیرین بدون آنکه فرصت لمسش را داشته باشم!

گویی زمان فرصت معجزه را برای لحظاتی به من داد و سپس گرفت!

همه میگویند کاش چیزی را از ابتدا نداشته باشی تا آنکه بخوای از دستش بدهی!

اما من میگویم لمس وچشیدن طعم برخی داشته ها آنقدر شیرین است که داشتن آن حتی برای دقایقی نیز کافی ست!

و آمد برای چند لحظه و سپس پر کشید!

همانند نوازش نسیمی ملایم و گذرا!

کاش کمی بیشتر میماند تا باورش کنم اما؟؟؟؟

افسوس..              افسوس که برای تنها گذاشتنم از هیچ کوششی فروگذار نکرد!

و حال این منم

منم و                 بازهم من

نوشته شده در جمعه ۱۱ تير ۱۳۸۹ساعت 0:22 توسط مهدخت 13 نظر |

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. 

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت.

و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.

 قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...  

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟  

خدا گفت: هست.  

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

 

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.  

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ کلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت.

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يک‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد.

و وقتي‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي

نوشته شده در پنج شنبه ۱۰ تير ۱۳۸۹ساعت 0:19 توسط مهدخت 5 نظر |

گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است

اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

نوشته شده در چهارشنبه ۹ تير ۱۳۸۹ساعت 21:32 توسط مهدخت 3 نظر |

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر.
من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

نوشته شده در دوشنبه ۷ تير ۱۳۸۹ساعت 20:2 توسط مهدخت 6 نظر |

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد

زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !

کسی را دوست دارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم
دستانش را بفشارم !

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست !

یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا ! کسی

که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !

یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که

او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ، کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید

و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش

نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم

برای من عزیزترین است !

یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ! نمی داند که

چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ، اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا
دارد !

یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی
نیز دوست نمی دارد !

 

یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .......... من

 

دیوانه وار تنها او را دوست دارم !


کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه ۵ تير ۱۳۸۹ساعت 20:31 توسط مهدخت 5 نظر |

شکننده تر از همیشه.دنیاوآدماش اونقدر پیچیده ان که آدم میمونه داره چیکار میکنه.

 

دیگه این پریشونی شده عادت.هرچی هم به بقیه میگی نمیفهمن.شایدم میفهمن و به روی خودشون نمیارن.دلم زیادمیگیره اما...

به کی بگم که آی دنیا من از توچیز زیادی نمیخوام.این روزا بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم.

البته این در حق یه نفر بی انصافیه که بگم همیشه تنهام.چون بعضی وقتا بهش پناه میبرم.

از هیچکس توقع ندارم.حتی برای کوچکترین چیزا.خیلی دوستش دارم.این رسم آدماست که بیان توزندگی آدم بعد اهلیت کنن اونوقت برن. 

 میتونم توی یه جمله بگم "من تنها نزار......."

خدایا لااقل توکنارم بمون 

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

وین جان به لب رسیده در بنده تو نیست

گر تو دگری به جای من بگزینی

 

من عهد تو نشکنم , که مانند تو نیست

ممکنه تا چند روز نتونم بیام ولی من یادتون نره

نوشته شده در پنج شنبه ۳ تير ۱۳۸۹ساعت 18:34 توسط مهدخت 12 نظر |

روی یک تپه نشسته بود , سرش رو بین دستانش گرفته بود و گریه میکرد . دلش پر بود تمام پهنای صورتش خیس از اشک بود . آیا کسی بود که گریه های او را بشنود ؟ کسی بود که لرزش شانه های کوچکش رو ببیند ؟ در همین حین قاصدک کوچکی روی شانه هایش نشست . با دو انگشت خود قاصدک را برداشت و نگاه کرد . خیلی دلش میخواست برای کسی درد دل کند , سرش را روی شانه هایش بگذارد و گریه کند . قاصدک را بالا آورد و کنار لبهای نازک و زیبایش قرار داد . اما تا لب گشود با اولین آهه گرمش قاصدک از روی دستانش پر کشید . گویی قاصدک هم طاقت آه پر درد او را نداشت . حالا  او  دوباره تنها بود....

سلام مرسی از نظرهاتون ولی یه خواهش دارم.لطفا از هر چیزی که بدتون میاد تو دلتون نگه دارین فکر نکنین با نوشتن اون واسه من خوشخال کردین.این یه واقعیته البته واسه من که محمد دوست دارم تا آخر زندگیم واسش مینویسم پس کسی نمیتونه از حرف خودم یه صلاح واسه من درست کنه.پس ممنون میشم که این نظرها تو دلتون بریزین.مرسی

نوشته شده در پنج شنبه ۳ تير ۱۳۸۹ساعت 2:38 توسط مهدخت 10 نظر |

12

:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس