من و تنهایی
واسه محمد جونم مینویسم،نه واسه تو(ولی تو میتونی بخونی.....)
امروز 6 ماه تموم شد و رفتیم تو ماهه 7. 6ماهه که باهاشم ولی احساس یکنم سالهاست که باهاشم. 6 ماهه باهاشم ولی 1 سال و 6 ماهه دوسش دارم،اون 1 یال نمیدونه ولی من دوسش دارم..... کاش این 1 ماه زودتر بگذره،آخه 30/2 تولد هر دوتامونه.... توی این چند وقت فقط چند روز احساس کردم که ماله منه....... ای............. ****************** توی هر کدوم از * یه عالمه حرفه که از گفتنشون خسته شدم امروز بعد از 9 روز که دوباره دارم مینویسم.ولی نمیدونم چرا؟..... خسته شدم از همه چیز و همه کس حتی خودم،نمیدونم میخوام چیکار کنم و هدفم چیه؟فقط میدونم که به اجبار باید زندگی کنم،نمیشه گفت زندگی.آخه چه جور زندگی؟که واسه همه حتی به اندازه کسی که مرده باشه هم ارزش نداری.... ای،،،،، بازم مجبورم زندگی کنم.تصمیم گرفتم دیگه به هیچی فکر نکنم حتی خودم.... فقط میخوام مرده متحرک باشم..... ناراحتم و حال نوشتن ندارم *اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم* خیلی بی من راحت بودی، نه؟ نبودن من روی تو کلی تاثیر مثبت گذاشته، نه؟همش در فکر این بودی که چه کنی که بیشترین استفاده را از نبودنم بکنی؟ اینکه چه می شد این نبودن هیچگاه جایش را به بودن ندهد؟ ولی من آمدم؛در حالی که دلم لک زده برای لک زدنت،تنفست ،خواستنت،بوییدنت،آزارهایت و خلاصه هر چه متعلق به توست. نا امیدت که نکردم؟! آخر گفته بودم شاید هوای تکرار قصه بیابانگردی مجنون به سرم بزندد و تو شاید ته دل مثل حریرت کمی امیدوار بودی اینطور بشود.ولی دیدم که مجنون بی عشق چیزی نیست به جز یک اسم قدیمی و چرا ما نباید اسطوره شویم؟ مگر نه اینکه در همان یک مورد با او اشتراک داریم؟ بی خود سعی نکن خودت را از چشمانم بیندازی.جای تو قرص قرص است و در این سفر قرصتر هم شد عین قرص ماه صورتت. هر که را می دیدم ناخودآگاه در مقام مقایسه بر می آمدم و حتی بدون یک درگیری زرد تو را پیروز اعلام می کردم و چه زود فهمیدم که مقایسه تو اشتباه است زیرا کفه ی هیچ ترازویی گنجایش روح عظیمت را ندارد و نخواهد داشت. راستی منت گذاشتی،قدم رنجه کردی، کف پاهایت را بوسه گاه چشمانم قرار دادی و دیشب به خواب این عاشق تنهایت آمدی. فهمیده ام که گاهی از اقیانوس محبتت قطراتی به اطراف می پاشی و چه خوشبخت بوده ام که دیشب یکی از این قطرات دنباله روی اشک چشمانم بوده است.ولی حیف،من چقدر دیر به دیر سهمم را از سرنوشتت میگیرم. از خوابم می گفتم، می خواستم چیزی در گوشَت بگویم،شاید وسوسه دادن نشانی اینجا به تو بر من غلبه کرده بود،همین که سرم را به تو نزدیک کردم عطر بید مجنون موهایت چنان مستم کرد که به قول سعدی دامنم از دست برفت.لحظه ای لبهایم را روی لاله ی گوشَت گذاشتم و بعد سرت را روی سینه ام فشردم.بماند که همان لحظه مادرت آمد و چه اتفاقاتی افتاد ولی هر وقت که یاد آن لحظه می افتم گرمایی از قلبم سوی تک تک سلولهای بدنم که یک صدا تو را می خواهند گسیل می شود که عطش آنها را زیاد می کند و ضربان قلبم را، آنچنان که از سرعت گریز از جو هم می گذرد و مرا به آسمانها همانجایی که جایگاه حقیقی توست می رساند. در خواب دعا می کردم هیچ گاه بیدار نشوم ، درست مثل همان شبهایی که تا صبح با هم بیدار بودیم و آرزوی هر لحظه ام نگذشتن همان لحظه بود و همیشه هم عقربه های ساعت مانند همه ی لحظات با تو بودن آنچنان می دوند که گویی آنان هم در ماراتن عشق،همانی که آخر خطش هستم، شرکت می کنند. بار بعد زودتر به خوابم بیا و بیشتر بمان نگذار بین لحظات خوشبختی ام اینقدر فاصله بیفتد. *دوست دارم نازنینم* نمیدونم چی بنویسم،،،، احساس میکنم حرفی واسه گفتن ندارم.احساس پوچ بودن دارم. شاید تقصیر محمد شاید تقصیر خودم که محمد دوست دارم. نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟نمیدونم باید تصمیم بگیرم یا نه؟نمیدونم....... نمیتونم احساسم واستون بگم ولی با تمام این احساسات مسخره سال خوشی واستون آرزو میکنم





:قالبساز: :بهاربیست:

